نوای دلتنگی دانشجوی هرمزگانی در مسیر وداع؛ وقتی شعر، ترجمان فراق «قائد امت» شد
همنوا با کاروان دانشجویان علوم پزشکی هرمزگان در مسیر وداع با قائد امت، شعری از زهرا السادات بحرینی دانشجوی این دانشگاه، در رثای این شخصیت بزرگ اسلامی منتشر شد.
به گزارش روابطعمومی دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان، در حالی که کاروان دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان، مسیر عشق و دلدادگی را به سوی مشهد مقدس در پیش گرفتهاند تا در مراسم وداع با پیکر مطهر قائد امت اسلامی حضور یابند، فضای این سفر سرشار از حسرتها و روایتهای عاشقانه است.
در میان این خیلِ مشتاقان، زهرا السادات بحرینی، از دانشجویان حاضر در این کاروان، دلتنگی و تألمات روحی خود را در قالب ابیاتی تأثیرگذار به تصویر کشیده است. این سروده که در مسیرِ تشییع و تدفینِ این شخصیت بزرگ اسلامی خلق شده، بازتابی از بغضهای فروخورده و پرسشهای بیپاسخِ نسلی است که گویی در بهترین روز، با تلخترین وداع روبرو شده است.
این دانشجوی هنرمند، در سرودهی خود با زبانی ساده و صمیمانه، از تجربهی درونی خود در این سفر معنوی میگوید؛ سفری که قرار بود دیداری کوتاه باشد، اما در تقدیر الهی، به وداعی ابدی بدل گشت.
در ادامه، متن کامل این سرودهی احساسی که توسط این دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان زمزمه شده است را میخوانید:
نقش آن مردِ در تب و بیتاب بر زمین شد چرا؟ نمیدانم
مرد، سروی بلند بالا بود، خم چنین شد چرا؟ نمیدانم
مشکیِ ماتمی که بر تن داشت، آنچنان مهرِ داغ بر جان زد
که سرِ مست و قلب مشتاقم، آتشین شد چرا؟ نمیدانم
دیدنت را به گور خواهم برد؟ حسرتش را رسوب خواهد داد؟
آه! این روزِ بهترینم بود، بدترین شد چرا؟ نمیدانم
عشق من، عشقِ روزِ آشوب است، عاشقی در مرام من گم بود
حرفهایت گدازه بر قلبی آهنین شد چرا؟ نمیدانم
یک خداحافظی طولانی، عاشقی را مقیم اینجا کرد
سفری چند روزه آمده بود، خوشنشین شد چرا؟ نمیدانم
شعر را توی دل برای شما خواندهام یک هزار و اندی بار
پاسخِ شعرِ نارس و گنگم، آفرین شد چرا؟ نمیدانم
آمدم آخرش به دیدارت، قول دادم، ببین وفا کردم
این که دیدارِ اول ما بود، آخرین شد چرا؟ نمیدانم»
اثر: زهرا السادات بحرینی
نظر دهید